7
هرچیز کوچیکی برام بزرگه. هر تپهای از زاویه من کوه دیده میشه. سیاهی درحال بلعیدن من است.
هرچیز کوچیکی برام بزرگه. هر تپهای از زاویه من کوه دیده میشه. سیاهی درحال بلعیدن من است.
کاش انقدر راحت با هرچیز کوچیکی نمیشکستم. دیشب مدام در تنش و استرس بودم تو خواب. درست یادم نمیاد خوابم چی بود اما یادمه که دفترهای زیادی برای پنهان کردن توی اتاقم داشتم، میدونم بینشون دفترخاطرات بود ولی یادم نمیاد بقیشون دفتر چی بودن، شایدم همشون دفترخاطرات بودن. اتاقم پر از سررسید بود و هیچ جایی برای مخفی کردنشون نداشتم. بعد متوجه داد و بیداد از خارج اتاقم شدم. مامان و بابام عصبانی بودن، انگار چهار میلیون پول یه جایی گذاشته بودن که خواهرم برشون داشته بود یا گمشون کرده بود و فقط 1 میلیونش مونده بود. بعد خواهرم داد میزد که وقتی برش داشتم سارا دید. حالا مامان و بابام از من عصبانی بودن و منم طبق معمول حافظه نداشتم و نمیدونستم واقعا دیدم یا نه. یادم نمیومد. داشتیم دنبال پولها میگشتیم، متوجه شدم که اون 4 میلیون رو نگه داشته بودن برای جهیزیهام. حالا شاید تو خواب، 4 میلیون زیاد حساب میشده. خلاصه وقتی داشتیم همه جا رو میگشتیم یهو دیدم مامانم میخواد بیاد اتاق منو بگرده. انقدر بقیش برام استرس زیادی داشت که یادم نمونده. فقط میدونم خیلی وحشت کرده بودم و نمیدونستم با دفترا چیکار کنم. دیگه وقتی صبح شده بود، توی خواب و بیداری بودم. هم داشتم ادامه این خواب رو میدیدم و هم داشتم تو ذهنم هی دیالوگی که میخواستم به مامانم امروز بگم تا بتونم برم انقلاب و کتاب بخرم رو تمرین میکردم.
وقتی بیدار شدم و اومدم موهامو ببندم، دیدم کلیپس گرونی که مامانم بهم داده بود شکست. هیچ ایدهای ندارم که چجوری از اونجاش شکست ولی همونطور که انتظار داشتم مامانم عصبانی شد. البته تقریبا میشه گفت که عصبانیت از نوع داد و بیداد نبود، از نوع ساکتش بود. عصبانیتِ نسبتا ساکتی که انگار طرف باهات بد میشه. انگار مدام نگاه های سنگین بهت میکنه. باهات حرف نمیزنه. انگار هر قدمی که تو خونه برمیداری داری جرم میکنی. انگار اینکه بیای بشینی تو اتاقت پای لپتاپ کار زشت و ناپسندیه. البته که سرزنش هم زیاد کرد. گفت فقط ببین از وقتی وارد دانشگاه شدی چقدر چیز گم و خراب کردی. من نمیدونم چرا ورود من رو به دانشگاه کرده مبداء زمانی و از اون موقع هی تمام چیزهایی که گم کردم و خراب کردم رو میشمره و هرسری همینو میگه که ببین از وقتی وارد دانشگاه شدی چقدر چیزی گم/خراب کردی. اصلا شکستن کلیپس چیکار به ورود من به دانشگاه و دانشجو شدنم داره. من که مدتهاست خونهنشینم و کلیپس هم همینجا شکست.
بعدم اومد دم اتاقم گفت هزاربار بهت گفتم این میلپردهات داره میوفته، میخوای حتما بیوفته و کلی زحمتش اضافه شه تا بالاخره بری به بابات بگی بیاد درستش کنه. (خودش هزار بار به بابام گفته و بابام هی نیومده.) گفت اینا مسئولیت پذیریه که ماشالله هیچی نداری، وسیله اتاق خودت رو یه دفعه نمیای وایسی باباتو مجبور کنی بیاد درستش کنه.
و در آخر هم گفت الان مثلا آشپزخونه رو جارو زدی؟ پر آشغاله. و خودش وایساد جارو زدن.
من حالم بده و روزم رو خیلی بد شروع کردم. نمیتونم بگم مقصر نیستم. ولی حالم بد میشه وقتی مدام اشتباه میکنم و مدام سرزنش میشم. حالم بدتر میشه ولی اشتباهاتمو از سه سال پیش میشمرن و میگن ببین چقدر زیاد اشتباه کردی از سه سال پیش. خب وات د هل، مگه شما خودتون هر اشتباهی میکنین میاین تعداد اشتباهاتتونو از فلان سال میشمرید و خودتونو نه بابت اشتباه فعلی، بلکه بابت تعداد اشتباهاتتون از اون سال و مجموعه تمام اشتباهاتی که ازتون سر زده سرزنش میکنین. نمیدونم، شایدم کار درستی میکنن و نقد فقط بر من وارده توی این مورد!
ولی خب واقعا، لعنت بر این زندگیای که تلخیها و سختیهاش به مراتب از لذتها و خوشیهاش بیشتره.
میشه با دستای خودم آدمای این خونه رو نابود کنم؟
دلم میخواد در اتاقمو قفل کنم و کلیدشم قورت بدم. دلم میخواد یه کاری کنم تا ابد دیگه دستشون بهم نرسه. دلم میخواد هر کاری که خط قرمزشونو رد میکنه انجام بدم و ویدیو بگیرم و زبون درازی کنم و بگم هر غلطی بخوام میکنم و شمام هیچ غلطی نمیتونین بکتین. حالمو دارن به هم میزنن.
بعد حرفایی که امروز با رضا زدیم یه لحظه دیگه حس خوبی نسبت به نوشتن توی وبلاگ نداشتم. از اینکه نکنه حتی اینجا هم بخوام جور خاصی به نظر برسم بدم میاد. البته راجع به پست های قبلی فکر نکنم همچین چیزی توی ذهنم بوده، ولی کلا وقتی جایی مثل چنل یا وبلاگ داری که تاحدی میتونه عمومی باشه (منظورم اینه که دفتر خاطرات نیست که فقط خودت ببینی و بی سانسور ترین ورژن خودت باشی)، ممکنه بخوای جالب بنظر برسی. یا بخوای چیزی بنویسی که حس کنی ممکنه برای دستهای از ادما خوندنش جالب باشه حتی اگه چیزی هم بهشون اضافه نکنه. البته واقعا خونده شدن این وبلاگ خیلی بعیده، تا وقتی خودم لینکشو به کسی ندم احتمالا پای کسی اینجا باز نمیشه. تهش اینه که دوماه یه بار یه ناشناسی بیاد و یه نگاهی بندازه و بره، هیچ وقتم دیگه برنگرده. ولی خب طبق عادتی که دارم لینک وبلاگ رو معمولا به آدمای نزدیک میدم. حداقل راجع به این وبلاگ میخواستم لینکشو به رضا بدم. البته اصراری روی اینکه بخونتش ندارم و حتی اگه بگه نمیخوادش خب نمیدم، ولی بیشتر منظورم اینه که درحال حاضر اون آدم نزدیکی که حس میکنم اوکیام تنها خواننده وبلاگم باشه رضاست. اوه حواسم باشه آدرس اینجا رو از توی هیستوریم پاک کنم وگرنه اگه کسی ببینه خیلی بد میشه :))
حلاصه که اینطوری. شایدم البته نباید سخت بگیرم. اینکه دیگران نوشتههاتو بخونن لزوما باعث نمیشه بخوای جور خاصی به نظر برسی. لازم نیست حتما همه چیز در انتهای صد در صدیِ مخفی بودن باشه تا خیالم راحت باشه که تلاش نمیکنم فلانطور باشم. حتی خود دفترخاطرات رو هم خیلی وقتا تصور میکنم که کسی قراره بخونتش و مینویسم. اما بازم اگه کسی بخواد بخونه دیوونه میشم و نمیذارم.
همین. وسطش مامانم اومد تو اتاق و دیگه یادم نیست چی میخواستم بگم.
همیشه اون اولی که وبلاگ میزنم جوگیرم و پشت هم پست میذارم ولی بعد دو روز دوباره وبلاگه میخوابه و سمتش نمیرم. حالا ایشالا که این یکی اینطوری نشه.
خواستم فقط اینو بنویسم که فعلا که چیزی قطعی و معلوم نیست و نمیشه آنچنان هم روی قضیه اپلای حساب باز کرد، و منم درحال حاضر دارم توی این خونه زندگی میکنم و زندگیم هم خوب نیست و حالم هم بده. و از پریروز تا حالا مدام دارن پچ پچ میکنن، پچ پچهای بی نهایت رو مخ، از اینا که سر و ته نداره و مدت طولانی ادامه داره ولی هرکاری میکنی نمیفهمی دارن چی میگن.
بهم اضطراب زیادی داره میده و کلافم میکنه. واقعا به قدری عصبی و کلافه میشم که دلم میخواد داد بزنم سرشون یا گریه کنم حتی. کاش تمومش کنن. به محض اینکه میام یه ذره امیدوار شم و یه ذره دیدگاه مثبتی نسبت بهشون پیدا کنم دوباره همون رفتارها و اعمال قدیمی. الانم دو دیقه رفتم از اتاق بیرون و مامانم پرسید:«با کی داشتی حرف میزدی؟» و من اصلا با کسی حرف نمیزدم!! یه وویس دو دیقه ای(شایدم کمتر) به بشری دادم و اونم یه وویس دو دیقهای(بازم شاید کمتر) به من داد. و خب برا چی انقدر سرتون تو اتاق منه که بعد نیم ساغت دارین به چهار دیقه وویسی که رد و بدل شده واکنش نشون میدین. بعدم اصلا چیکار دارین که طرف کی بوده=))) واقعا نمیفهمم دیگه برا چی همچین چیزی باید بپرسن. حالا یه وقت هست دو ساعته پای تلفنم کنجکاو میشن که کی بود که این همه داشتین حرف میزدین. ولی از یه وویس ساده هم نمیتونین بگذرین؟ بالاخره منم آدم تشریف دارم و ارتباطاتی دارم که خب پیام و وویس و تماس و اینا رد و بدل میکنیم بعضا. قرار نیست همه رو بیام بگم که!
حالا بماند که همین دیروز مامانم فکر کنم بالای یک ساعت با یه نفر پای تلفن بود، و بیشتر از نصف اون تایم رو داشت پای تلفن پچ پچ میکرد! پای تلفن=))) و واقعا اعصابمو سابیده بود با این کارش. آخرم نفهمیدم که فهمید داشتم تلاش میکردم بشنوم یا نه. ولی هیچی از پچ پجهاش نفهمیدم. فقط حسم گفت راجب من و خواهرم بوده یا شایدم فقط من. و حسم گفت چیز خوبی هم نبوده. چیز خوبی بنظر نمیومد. اما انتظار داشتم بعد این همه مدت تلفن حرف زدن وقتی قطع کرد خودش مثل همیشه بیاد بگه آره فلانی بود و دو تا چیز بی اهمیت ازش تعریف کنه (که حواسمو به موضوعات بی اهمیت صحبتشون پرت کنه) ولی حتی این کارم نکرد و حتی نفهمیدم کی بود یارو.
الانم که رفتم از اتاقم بیرون قبل اینکه مامانم بپرسه با کی حرف میزدی، بابام جلوش وایساده بود و مامانم هم نشسته بود، و بابام طوری وایساده بود که پشتش به من بود و مامانم هم دیده نمیشد. و ناراحت بودن و داشتن حرف میزدن واضحا ولی کوچیک ترین صدایی ازشون درنمیومد. بعدم که فوری عادی شدن و حرفای همیشگی.
دارن با این کاراشون نابودم میکنن. واقعا عصبیام تو خونه. خدایا صبر بده بهم.
خب، سلام. اینجا اصلا به نظر من یوزر فرندلی نیست و شبیه سایت داغون و آشغال گلستان دانشگاه میمونه. ولی از اونجایی که اینترنتا بستهست، بلاگفا رو هم از دسترس خارج کردن، دفترخاطراتم توی کتابخونه دانشگاه جا مونده و دانشگاهها دانشجو رو راه نمیدن، تلگرام وصل نمیشه و به چنلم هم دسترسی ندارم، و البته ارتباطم با تمام آدمای امن زندگیم تا حدودی رو به خاموشیه، بنظر میاد چارهای ندارم جز اینکه برگردم همینجا. گاهیاوقات واقعا دلم میخواد یه سری چیزا ثبت بشه ولی جایی ندارم برای ثبت کردنشون. از طرفی هم وقتی جایی رو پیدا میکنم (مثل الان) یادم نمیاد چه چیزهایی رو میخواستم حتما ثبت کنم :)) ولی خب فعلا باشه تا ببینیم بعدا چی پیش میاد.
روزهای خوبی نیست. از اینکه هر روز رو توی خونه سپری میکنم واقعا کلافهام. فکر کن درحالت عادی هم نتونی همزیستی صلح آمیزی با خانوادت داشته باشی بعد دقیقا وقتی شرایط سیاسی کشور به هم ریخته و مطمئنا خانوادت قراره با بحثهای سیاسی خفهت کنن مجبور باشی 24 ساعت شبانه روزی رو باهاشون همزیستی کنی. خانوادم تفکرات بسیجیگونه شدیدی دارن که خب، تا اینجاش اوکیه. (اوکی نیست ولی انقدر شرایط بده که به اینم راضیام) ولی بخشی که نمیتونن از تفکرات تو بگذرن مزخرف ترین بخششه. یعنی اوکی، من میتونم معتقد باشم نازیها آدمهای خوبی بودن و هیتلر انسان درستکاری بود (البته تاوقتی که براساس عقاید نژاد پرستیم دست به عمل نزنم)، ولی اینکه نتونم تحمل کنم کسی دیدگاه متفاوتی با من داشته باشه خیلی سمی و مزخرفه. مثلا تصور کن کل روز برای سلامت روانت خودتو توی اتاق حبس کنی(هرچند بازم سلامت روانت حفظ نمیشه چون در اتاقت باید باز باشه و مدام یا صدای صدا و سیما تو مغزته یا صدای خانواده گرامی درحال تحلیل کردنهای پوچ و بیهوده.) بعد دقیقا تا پاتو از اتاق میذاری بیرون که مثلا بیای شام بخوری یا هرچی، خیلی رندوم شروع میکنن تحلیلاشونو باز بیان میکنن. یعنی باید تحلیل هاشونو دوبار بشنوی. یه بار وقتی تو اتاقتی (چون فکر میکنن وقتی تو اتاقی نمیشنوی.) و یه بار هم وقتی میای بیرون. حالا ایناش به کنار. اینکه اصرار داشتن مسئولیت و وظیفه اجتماعیم اینه که برم راهپیمایی واقعا تهش بود. حتی الانم که بهش فکر میکنم تپش قلبم از شدت عصبی شدن میره بالا. واقعا خانوادمو درک نمیکنم. زیادی عجیبن و نمیفهمم یه سری دیدگاهاشون و یه سری تعصباتشون سر چیه و از کجا میاد. بعضی وقتا اصراری که روی یه سری چیزا دارن به قدری غیر ضروریه که آدم میمونه که آخه کدوم عقل سالمی میاد سر همچین چیزی زور میگه و تحمیل میکنه وقتی کلی چیزای مهم تر و پایهای تر هستن که باید از اونا بیشتر بترسین تا این چیزای بی اهمیت که خیلیا سرشون اختلاف دارن. به هرحال این مدت واقعا دیوانه شدم. جدی ترین افکار خودکشی رو شاید همین مدت داشتم. انگار تو جهنم زندانیت کرده باشن و امیدی به فرار هم نباشه. صدا و سیما هم فقط همه چیو بدتر و شعلهور تر میکنه. هی میاد این و اون رو معرفی میکنه و ادعا میکنه که اینا توسط اغتشاشگرا کشته شدن و جالبه که بیشتر اینایی که معرفی میکنن هم نخبههای جوون کشور بودن. مامان منم هرکدومو که میشنوه با چشمای گرد شده میگه سارا این نخبه بودههههه، پزشکی میخونده/فلان چیز رو اختراع کرده/ فلان کمک رو به کشور کرده. نخبه بودهههه بدبختو کشتنششش.
خسته شدم واقعا. خیلی خسته شدم. نمیدونم چجوری سوادم و قدرت انتقال سوادم رو ببرم بالا، نه برای قانع کردن یا تغییر خانوادم، فقط برای اینکه بیخیالم بشن. ببینن حریفم نمیشن و بگن بذار عقیده خودشو داشته باشه ولش کن.
و
از اینا بگذریم. من مدتیه متوجه شدم مامانم افتاده به این فکر که منو بفرسته اون ور آب. البته که قطعا موقت و قطعا برای صرفا درس خوندن. ولی خود این معجزهست. موقعی که داشتم دعوا میکردم که تو رو خدا ولم کنین نمیخوام خواستگار راه بدم و ازدواج کنم، اصلا فکر نمیکردم این ممکنه باعث بشه مامانم دیدگاهش نسبت به تحصیل خارج از کشور عوض بشه. (درواقع از اول همیشه میگفت اگه صرفا برای تحصیل و کار باشه و بعدش ادم برگرده کشورش خیلیم خوبه، اما معتقد بود که دختر تنها نمیشه بره. ازدواج کن، اگه شوهرت میخواست اپلای کنه که خوش به حالت تو ام به هدفت میرسی. اگه نمیخواست که متاسفم نخواسته دیگه. بشین تو وطنت. برنامه شوهرت به برنامه تو اولویت داره.) البته مامانم تا الان بهم نگفته که نظرش تغییر کرده و همچین فکری برام داره. همه تحقیقات و فکر کردن و تحلیل اینکه ایا تصمیم خوبیه یا نه رو خودش به تنهایی گرفته و حتی ازم نپرسیده که میخوای بری؟ (البته میدونه از خدامه.) یا نپرسیده کجا میخوای بری؟ یا نپرسیده اگه بخوای بری میخوای حتما تغییر رشته بدی یا نه. کلا تا اینجا من هیچ کاره بودم توی این مسئله. خودش بریده و دوخته و اتفاقا یواشکی هم بریده و دوخته و قصدش همین بوده که من متوجه نشم داره همچین فکرایی برام میکنه. ولی خب منم تیز تر و باهوش تر از این حرفام (دروغ میگم، فقط تراماتایزد تر از این حرفام و نمیتونم بذارم چیزی تو خونه ازم مخفی بمونه.) خلاصه امروز اومد بهم گفت سارا اگه این ترم معدلت خیلی بالا بشه یه سوپرایز برات دارم. منم خودمو زدم به اون راه و اصرار کردم که چه سوپرایزی. و گفت که نمیگه و فقط اگه معدلم بالای 18 بشه بهم میگه و گفت:«میدونم خیلی خوشحالت میکنه، با اینکه شماها اصلا سعی نمیکنین مادرتونو خوشحال کنین ولی من مادر هستم و دوست دارم خوشحالتون کنم.» و این حرفا. خلاصه گفت که تمام تلاشتو بکن که چیزی که بهت میگم حسابی سوپرایزت میکنه و قول هم میدم که براش واقعا تلاش کنم و هرکاری از دستم بر میاد براش بکنم.
البته اینم بین حرفاش به شوخی گفت که البته از سرتم زیاده با این اخلاقای بدی که داری:))
حالا حس من نسبت به اینا چیه؟ از طرفی دروغ چرا؟ ذوق دارم. خوشحالم. ولی از طرف دیگه از دست خودم عصبانیام. عصبانیام که چرا همیشه آدمای دیگه باید برای من کاری بکنن. چرا خودم نمیتونم برای چیزی که میخوام تلاش کنم و اهمیت ندم که شرایط چجوریه. چرا خودم به دستشون نمیارم؟ چرا بازم قراره مامانم پس فردا بگه آره برای کارای اپلایتم که من کلی دوندگی کردم، من کلی تحقیق کردم و ته و توی همه کشورا رو دراوردم، من بودم که اصلا فکرشو انداختم به سرت که تو بخوای حالا براش تلاش کنی.
نمیدونم حس میکنم همیشه وابستهی دیگران بودم. همیشه دیگران باید بلندم میکردن. بهم انگیزه میدادن. برام تلاش میکردن. به وجدم میوردن. برام فرصت جور میکردن و فرصته رو حاضر و آماده میذاشتن جلوم تا ازش استفاده کنم. حس بدی دارم نسبت به این. چرا خودم از اولی که وارد دانشگاه شدم با این فکر که میخوام اپلای کنم درس نخوندم و پایهمو قوی نکردم؟ چرا همون اول وقتی دیدم خانوادم با اپلای دختر مجرد مخالفه ناامید شدم و درس خوندنم بی هدف شد؟
الان من حتی مطمئن نیستم که بتونم معدلمو بیارم بالای 18. حس میکنم حتی بعیده. ولی چون تعداد واحدام 16 تاست خیلی ازم انتظار دارن! درحالی که خب درطول ترم به اندازه کافی خوب نبودم، الانم که مدت زیادیه نمیتونم درس بخونم و هوش مصنوعی که بهش خیلی وابسته بودم هم دیگه کار نمیکنه. نمیدونم چطوری باید از پسش بربیام.
چندتا مشکل دیگه هم این وسط دارم. روانشناس دانشگاه. هنوز مطمئن نیستم که سایدش چیه و خب خودمو انداختم توی مخمصهای که تقریبا مجبورم ادامه بدم باهاش با مامانم. و اگه احیانا روانشناسه ساید مامانم باشه، فقط کافیه بفهمه که مامانم میخواد منو بفرسته خارج کشور. من قبلا بهش گفته بودم که خانوادم اجازه نمیده من اپلای کنم:)) البته خب. راستش بعید هم نیست که اگه مامانم این تصمیم رو نگرفته بود و من خودم تلاش میکردم و بعد پذیرش میگرفتم، مخالفت میکرد. یعنی الان انگار هنوز کنترلگریه هست، من تا قبل این قرار نبوده اپلای کنم دقیقا به این دلیل که خانوادم اجازه نمیدادن، پس یعنی میتونستن کنترلم کنن، حالا که خودشون تصمیم گرفتن بفرستنم میتونم برم. ولی بازم با تصمیم اوناست. بازم تحت کنترل اونا بوده این تصمیم، نه با قاطعیت و نظر شخصی من.
آها یا مثلا مشکل بعدی، باز همون کنترلگریه که با این وضعیتی که من میبینم حتی اگه اپلای کنم هم اعصابمو نابود میکنه:)) من کل هفته رو نشستم تو خونه، فقط به اندازه سه ساعت از خونه خارج میشم و مامانم انتظار داره بهش زنگ بزنم! و خیلی هم شدید این توقع رو داره. بعد تو فکر کن من دیگه تو کشور هم نباشم و کلا نبینمش. لابد انتظار داره روزی سه، چهار بار باهاش ویدیو کال برم. وای مامان تو رو خدا بذار حداقل اگه رفتم یه ذره نفس بکشم. واقعا فکر اینکه حتی با اپلای هم استقلالی کسب نشه دیوونم میکنه. یعنی من دیگه خیلی بی عرضه بودم که حتی اپلای کردنم هم با تصمیم خانوادم بوده و خودشون براش کلی تلاش کردن و شاید حتی به این و اون سپردن و استادی که به نحوی آشنا باشه پیدا کردن برام، از نظر مالی هم خودشون تامینم کردن و خودشون پول مهاجرتمو دادن، وقتی هم که برم این منتیه برسر من که بازم برای خوشحالی و موفقیت من حاضر شدن از خواسته خودشون بگذرن و برام تلاش کنن و پول خرج کنن. پس باید وقتی یه توقع زنگ زدن و به قول خودشون محبت کردن دارن، توقعشونو براورده کنم. البته که واقعنم اگه این اتفاقا بیوفته، درسته همه اینا. یعنی واقعا اگه اینطوری بشه بیش از حد مدیونشون میشم. ولی واقعا دوست ندارم دیگه انقدر همه کاریمو خانوادم بکنن. دوست ندارم همه موانع رو اونا بردارن و همه پل ها رو اونا بسازن. فکر کن کسی که کل عمرش و تمام زمانشو صرف تو کرده و برای موفقیت تو تلاش کرده و تمام زورشو زده که همیشه توی بهترین شرایط قرار بگیری، طبیعیه که انتظار قدردانی داشته باشه چون واقعا زحمت کشیده و واقعا بیش از حد خوبی کرده بهت. ولی مشکل اینجاست که اون به ازای این خوبیهایی که کرده انتظارات مشخصی داره که تو از قبل سرشون تواقفی نکردی. معاملهای در کار نبوده. و خب این قضیه به تو این حقو میده که نخوای توقعات رو براورده کنی، ولی هم دل اونا رو میشکنی و هم واقعا چشمسفید و قدرنشناس به نظر خواهی رسید. چون توقعاتی که دارن هم به ظاهر چیز زیادی نیست، یه زنگ زدن چیز خاصی نیست واقعا درقبال کارایی که کردن و میکنن و شاید خواهند کرد، ولی مشکل باطن توقعاتشونه. مشکل اینه که توقعاتشون داره کنترلشونو حفظ میکنه و من استقلال میخوام.
خلاصه که بهتره بجنبم. بهتره جلو بیوفتم. بهتره یه کاری کنم که بار اصلی اپلای کردنم رو دوش خودم باشه. ولی نمیدونم چطور. کار سختیه، حتی اگر بخوام بارشو خودم به دوش بکشم و توانایی این کار رو هم کسب کنم، میدونم که خانوادم نمیخواد اجازه بده این اتفاق بیوفته. چون عادت دارن توی هرچیزی بیش از حد خودشونو دخالت میدن و میخوان کمک و حمایت کنن. بابام هم که خب آَشنا زیاد داره که ماموریت اروپا برن یا حتی اونجا زندگی کنن، خودشم که زیاد میره اونجا، قطعا خیلی سریع تر میتونه از آدمایی که میشناسه و آشنان اطلاعات کسب کنه و راهو بیاد برام هموار کنه. مامانم هم که بخاطر ویژگی لجباز بودنش و پیگیر بودنش، هرچیزیو بخواد به هرقیمتی میره به دست میاره حتی اگه توش سررشته آنچنانی نداشته باشه.
نمیدونم خلاصه. هم خوشحالم هم میترسم هم نگرانم هم عصبانیم.
کلا هم متوجه شدم از شخصیتی که دارم خوشم نمیاد واقعا. معمولا نا امیدم و پر از غر و ناله. شخصیت درمانده و قربانیای دارم. مدام دیگران باید نور رو بهم نشون بدن و راهمو صاف کنن تا من به خودم زحمت بدم و از جام بلند شم و به سمت نوره به حرکت بیوفتم. همین دیگه. چه میشه کرد