3
بعد حرفایی که امروز با رضا زدیم یه لحظه دیگه حس خوبی نسبت به نوشتن توی وبلاگ نداشتم. از اینکه نکنه حتی اینجا هم بخوام جور خاصی به نظر برسم بدم میاد. البته راجع به پست های قبلی فکر نکنم همچین چیزی توی ذهنم بوده، ولی کلا وقتی جایی مثل چنل یا وبلاگ داری که تاحدی میتونه عمومی باشه (منظورم اینه که دفتر خاطرات نیست که فقط خودت ببینی و بی سانسور ترین ورژن خودت باشی)، ممکنه بخوای جالب بنظر برسی. یا بخوای چیزی بنویسی که حس کنی ممکنه برای دستهای از ادما خوندنش جالب باشه حتی اگه چیزی هم بهشون اضافه نکنه. البته واقعا خونده شدن این وبلاگ خیلی بعیده، تا وقتی خودم لینکشو به کسی ندم احتمالا پای کسی اینجا باز نمیشه. تهش اینه که دوماه یه بار یه ناشناسی بیاد و یه نگاهی بندازه و بره، هیچ وقتم دیگه برنگرده. ولی خب طبق عادتی که دارم لینک وبلاگ رو معمولا به آدمای نزدیک میدم. حداقل راجع به این وبلاگ میخواستم لینکشو به رضا بدم. البته اصراری روی اینکه بخونتش ندارم و حتی اگه بگه نمیخوادش خب نمیدم، ولی بیشتر منظورم اینه که درحال حاضر اون آدم نزدیکی که حس میکنم اوکیام تنها خواننده وبلاگم باشه رضاست. اوه حواسم باشه آدرس اینجا رو از توی هیستوریم پاک کنم وگرنه اگه کسی ببینه خیلی بد میشه :))
حلاصه که اینطوری. شایدم البته نباید سخت بگیرم. اینکه دیگران نوشتههاتو بخونن لزوما باعث نمیشه بخوای جور خاصی به نظر برسی. لازم نیست حتما همه چیز در انتهای صد در صدیِ مخفی بودن باشه تا خیالم راحت باشه که تلاش نمیکنم فلانطور باشم. حتی خود دفترخاطرات رو هم خیلی وقتا تصور میکنم که کسی قراره بخونتش و مینویسم. اما بازم اگه کسی بخواد بخونه دیوونه میشم و نمیذارم.
همین. وسطش مامانم اومد تو اتاق و دیگه یادم نیست چی میخواستم بگم.