I Hate It Here

I'll get lost on purpose

I Hate It Here

I'll get lost on purpose

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    17
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    16
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    14
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    13
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    12
  • ۰۴/۱۱/۲۴
    11
  • ۰۴/۱۱/۲۲
    10
  • ۰۴/۱۱/۲۰
    9
  • ۰۴/۱۱/۱۳
    8
چهارشنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۴، ۰۹:۰۲ ب.ظ

2

همیشه اون اولی که وبلاگ می‌زنم جوگیرم و پشت هم پست می‌ذارم ولی بعد دو روز دوباره وبلاگه می‌خوابه و سمتش نمی‌رم. حالا ایشالا که این یکی اینطوری نشه.

خواستم فقط اینو بنویسم که فعلا که چیزی قطعی و معلوم نیست و نمیشه آنچنان هم روی قضیه اپلای حساب باز کرد، و منم درحال حاضر دارم توی این خونه زندگی می‌کنم و زندگیم هم خوب نیست و حالم هم بده. و از پریروز تا حالا مدام دارن پچ پچ می‌کنن، پچ پچ‌های بی نهایت رو مخ، از اینا که سر و ته نداره و مدت طولانی ادامه داره ولی هرکاری می‌کنی نمی‌فهمی دارن چی می‌گن.
بهم اضطراب زیادی داره میده و کلافم می‌کنه. واقعا به قدری عصبی و کلافه می‌شم که دلم می‌خواد داد بزنم سرشون یا گریه کنم حتی. کاش تمومش کنن. به محض اینکه میام یه ذره امیدوار شم و یه ذره دیدگاه مثبتی نسبت بهشون پیدا کنم دوباره همون رفتارها و اعمال قدیمی. الانم دو دیقه رفتم از اتاق بیرون و مامانم پرسید:«با کی داشتی حرف می‌زدی؟» و من اصلا با کسی حرف نمی‌زدم!! یه وویس دو دیقه ای(شایدم کمتر) به بشری دادم و اونم یه وویس دو دیقه‌ای(بازم شاید کمتر) به من داد. و خب برا چی انقدر سرتون تو اتاق منه که بعد نیم ساغت دارین به چهار دیقه وویسی که رد و بدل شده واکنش نشون می‌دین. بعدم اصلا چیکار دارین که طرف کی بوده=))) واقعا نمی‌فهمم دیگه برا چی همچین چیزی باید بپرسن. حالا یه وقت هست دو ساعته پای تلفنم کنجکاو می‌شن که کی بود که این همه داشتین حرف می‌زدین. ولی از یه وویس ساده هم نمی‌تونین بگذرین؟ بالاخره منم آدم تشریف دارم و ارتباطاتی دارم که خب پیام و وویس و تماس و اینا رد و بدل می‌کنیم بعضا. قرار نیست همه رو بیام بگم که! 
حالا بماند که همین دیروز مامانم فکر کنم بالای یک ساعت با یه نفر پای تلفن بود، و بیشتر از نصف اون تایم رو داشت پای تلفن پچ پچ می‌کرد! پای تلفن=))) و واقعا اعصابمو سابیده بود با این کارش. آخرم نفهمیدم که فهمید داشتم تلاش می‌کردم بشنوم یا نه. ولی هیچی از پچ پج‌هاش نفهمیدم. فقط حسم گفت راجب من و خواهرم بوده یا شایدم فقط من. و حسم گفت چیز خوبی هم نبوده. چیز خوبی بنظر نمیومد. اما انتظار داشتم بعد این همه مدت تلفن حرف زدن وقتی قطع کرد خودش مثل همیشه بیاد بگه آره فلانی بود و دو تا چیز بی اهمیت ازش تعریف کنه (که حواسمو به موضوعات بی اهمیت صحبتشون پرت کنه) ولی حتی این کارم نکرد و حتی نفهمیدم کی بود یارو.
الانم که رفتم از اتاقم بیرون قبل اینکه مامانم بپرسه با کی حرف می‌زدی، بابام جلوش وایساده بود و مامانم هم نشسته بود، و بابام طوری وایساده بود که پشتش به من بود و مامانم هم دیده نمی‌شد. و ناراحت بودن و داشتن حرف می‌زدن واضحا ولی کوچیک ترین صدایی ازشون درنمیومد. بعدم که فوری عادی شدن و حرفای همیشگی.
دارن با این کاراشون نابودم می‌کنن. واقعا عصبی‌ام تو خونه. خدایا صبر بده بهم. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۱/۰۲

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی