Fairytale
همیشه از اینکه یه کانال یا یه وبلاگ داشته باشم که کل محتواش غر زدن و ریختن سیاهی به در و دیوار باشه بدم میومد. هروقت میدیدم مدتهاست دارم پستهای غمگین و افسرده و ناامید میذارم، خودمو موظف میدونستم یه چیز مثبت پیدا کنم و راجبش پست بذارم. راجب آهنگ موردعلاقم حرف بزنم یا چندتا عکس پینترستی چشمنواز بذارم که سیاهیهای قبلی رو بشوره و ببره. یا اینکه اگه این کارا رو نمیکردم هم، حداقل جلوی خودمو میگرفتم که بیشتر از این غر نزنم. بالاخره هرچی بود اینکه همش چیزای ناراحت کننده بنویسم بهم حس بدی میداد و حس میکردم دراما کویینم یا دارم ترحم میخرم یا چقدر آدم افسردهای هستم که هیچی به جز بدی نمیبینم و راجع به هیچی جز بدی نمینویسم. قضیه معمولا اینطور بود که وقتایی که حالم خوب بود نیازی به نوشتن نداشتم. حداقل توی کانال و وبلاگ معمولا اینطوریه، دفترخاطرات باز فرق داره، ولی توی وبلاگ و کانال اینطوریه که وقتی خوشحال بودم و سرم به زندگی گرم بود حتی حوصله فکر کردن به کانال و فلان رو هم نداشتم. نیازی حس نمیکردم. ولی اون وقتایی که حالم بد بود احساس نیاز میکردم که یه جا بریزمش بیرون. سر همین سیاهی های کانال ها و وبلاگ هام همیشه سنگین تر بودن.
ولی خب توی این وبلاگ من کلا رها کردم. شرایط سخت، روزهایی که به زور میگذشتن، محیط سمی و آزار دهنده، ذهن سمی خودم، شکستها، همه چی خیلی سنگین بود. و من اصلا وبلاگ رو برای خونده شدن نزدم که نگران افسرده به نظر رسیدنم باشم، من وبلاگو زدم چون دانشگاه ها تعطیل شد و دسترسیم به دفترخاطراتم به طور کلی نابود شد. وبلاگو زدم چون زندگی خیلی سخت و سنگین شد. چون دیگه هیچ جوری نمیدونستم باید چطور دووم بیارم. زدمش که به عنوان چرک نویس بیام هروقتی که خواستم احساسات اغراق شدهام رو بنویسم. آرزوی مرگ کنم و ته خط رو نزدیک ببینم. توی این وبلاگ حتی ذره ای سعی نکردم جوری بنظر بیام. سعی نکردم جلوی خودمو بگیرم و محتوای بهتری تولید کنم. مهم نبود. هنوزم نیست.
با این حال، احساس کردم بی انصافیه اگه روز خوبی که بین تمام روزهای لجنم داشتم رو نادیده بگیرم و چیزی دربارش اینجا ننویسم. من امروز روز خوبی داشتم، هرچند هنوزم احساسات مثبتم به قوت قبل نیستن و به اون اندازهای که باید و شاید حسشون نمیکنم. ولی برآیند امروز مثبت و خوشایند بود برام. امیدوار کننده بود. کتاب خریدم، کتاب هدیه دادم، کتاب هدیه گرفتم. و دوباره طعم دوری از خانواده و بی دغدغه بودن رو برای چند ساعت چشیدم. توی زندگیم نزدیک ترین موقعیتی که به مفهوم "آزادی" تجربه میکنم، همین تکروزهاییه که بعد حدودا یک ماه اسارت، از خونه خارج میشم و یه جوری باهم وقت میگذرونیم که متوجه گذر زمان نمیشیم. تنها ساعاتیه که دغدغههام سبکن، که مجبور نیستم بهشون فکر کنم، و خود خودمم. نزدیکترین ورژن ممکن به خودمم. آزادانه لذت میبرم و جوری زندگی میکنم انگار یه دختر دست و بالبسته توی یه خانواده متعصب و سمی و کنترلگر نیستم. با این حال، درکنار همه این سبکبالیها، ترس هم داشتم. و دارم. بالاخره خالی از احساسات منفی که نمیشه! توی این شرایط همیشه یه حس منفیای باهام هست. درواقع "حداقل" یه حس منفی.