I Hate It Here

I'll get lost on purpose

I Hate It Here

I'll get lost on purpose

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    17
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    16
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    14
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    13
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    12
  • ۰۴/۱۱/۲۴
    11
  • ۰۴/۱۱/۲۲
    10
  • ۰۴/۱۱/۲۰
    9
  • ۰۴/۱۱/۱۳
    8
شنبه, ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۵۸ ب.ظ

Fairytale

همیشه از اینکه یه کانال یا یه وبلاگ داشته باشم که کل محتواش غر زدن و ریختن سیاهی به در و دیوار باشه بدم میومد. هروقت می‌دیدم مدت‌هاست دارم پست‌های غمگین و افسرده و ناامید می‌ذارم، خودمو موظف می‌دونستم یه چیز مثبت پیدا کنم و راجبش پست بذارم. راجب آهنگ موردعلاقم حرف بزنم یا چندتا عکس پینترستی چشم‌نواز بذارم که سیاهی‌های قبلی رو بشوره و ببره. یا اینکه اگه این کارا رو نمی‌کردم هم، حداقل جلوی خودمو می‌گرفتم که بیشتر از این غر نزنم. بالاخره هرچی بود اینکه همش چیزای ناراحت کننده بنویسم بهم حس بدی می‌داد و حس می‌کردم دراما کویینم یا دارم ترحم می‌خرم یا چقدر آدم افسرده‌ای هستم که هیچی به جز بدی نمی‌بینم و راجع به هیچی جز بدی نمی‌نویسم. قضیه معمولا اینطور بود که وقتایی که حالم خوب بود نیازی به نوشتن نداشتم. حداقل توی کانال و وبلاگ معمولا اینطوریه، دفترخاطرات باز فرق داره، ولی توی وبلاگ و کانال اینطوریه که وقتی خوشحال بودم و سرم به زندگی گرم بود حتی حوصله فکر کردن به کانال و فلان رو هم نداشتم. نیازی حس نمی‌کردم. ولی اون وقتایی که حالم بد بود احساس نیاز می‌کردم که یه جا بریزمش بیرون. سر همین سیاهی های کانال ها و وبلاگ هام همیشه سنگین تر بودن. 
ولی خب توی این وبلاگ من کلا رها کردم. شرایط سخت، روزهایی که به زور می‌گذشتن، محیط سمی و آزار دهنده، ذهن سمی خودم، شکست‌ها، همه چی خیلی سنگین بود. و من اصلا وبلاگ رو برای خونده شدن نزدم که نگران افسرده به نظر رسیدنم باشم، من وبلاگو زدم چون دانشگاه ها تعطیل شد و دسترسیم به دفترخاطراتم به طور کلی نابود شد. وبلاگو زدم چون زندگی خیلی سخت و سنگین شد. چون دیگه هیچ جوری نمی‌دونستم باید چطور دووم بیارم. زدمش که به عنوان چرک نویس بیام هروقتی که خواستم احساسات اغراق شده‌ام رو بنویسم. آرزوی مرگ کنم و ته خط رو نزدیک ببینم. توی این وبلاگ حتی ذره ای سعی نکردم جوری بنظر بیام. سعی نکردم جلوی خودمو بگیرم و محتوای بهتری تولید کنم. مهم نبود. هنوزم نیست.
با این حال، احساس کردم بی انصافیه اگه روز خوبی که بین تمام روزهای لجنم داشتم رو نادیده بگیرم و چیزی دربارش اینجا ننویسم. من امروز روز خوبی داشتم، هرچند هنوزم احساسات مثبتم به قوت قبل نیستن و به اون اندازه‌ای که باید و شاید حسشون نمی‌کنم. ولی برآیند امروز مثبت و خوشایند بود برام. امیدوار کننده بود. کتاب خریدم، کتاب هدیه دادم، کتاب هدیه گرفتم. و دوباره طعم دوری از خانواده و بی دغدغه بودن رو برای چند ساعت چشیدم. توی زندگیم نزدیک ترین موقعیتی که به مفهوم "آزادی" تجربه می‌کنم، همین تک‌روزهاییه که بعد حدودا یک ماه اسارت، از خونه خارج می‌شم و یه جوری باهم وقت می‌گذرونیم که متوجه گذر زمان نمی‌شیم. تنها ساعاتیه که دغدغه‌هام سبکن، که مجبور نیستم بهشون فکر کنم، و خود خودمم. نزدیک‌ترین ورژن ممکن به خودمم. آزادانه لذت می‌برم و جوری زندگی می‌کنم انگار یه دختر دست و بال‌بسته توی یه خانواده متعصب و سمی و کنترلگر نیستم. با این حال، درکنار همه این سبک‌بالی‌ها، ترس هم داشتم. و دارم. بالاخره خالی از احساسات منفی که نمیشه! توی این شرایط همیشه یه حس منفی‌ای باهام هست. درواقع "حداقل" یه حس منفی.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۱/۲۶

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی