9
خستهام و انرژی برای انجام هیچ کاری ندارم. میخوام فقط بشینم یه گوشه و توی انزوای خودم غرق بشم. باهیچکس حرف نزنم. فقط منتظر تنهایی باشم. منتظر یه فرصت برای گریه کردن باشم. این همه برنامه ریختم حتی همون روز اول هم انجامشون ندادم. الان غم خودم و خواهرم رو به دوش میکشم. احساس عجیبی دارم، توی مایههای احساس گناه... ولی نمیدونم از چی احساس گناه میکنم. شاید چون نتونستم خانوادمو تغییر بدم که خواهرم توی سالهای کنکورش انقدر انرژی و ذهن و آرامشش صرف اینا نشه؟ نمیدونم واقعا انقدر حالم بده الان که حتی نمیتونم بنویسم اینجا. بلد نیستم دیگه ناراحتیمو با نوشتن خالی کنم. دیگه هیچی بلد نیستم. هیچ کاری ازم ساخته نیست. کاش فقط میشد این خانواده رو تحویل پلیس داد.
انقدر دیشب گریه کردم چشمام خشک شد. الانم به زور باز میشه چشمام. نمیدونم خوابم میاد یا بخاطر همون گریههاست. میسوزه ولی. و به سختی نشستم پای لپتاپ. نمیتونم کاری بکنم. از اینکه نمیتونم کاری بکنم هم احساس گناه و شرم دارم. حوصله چت کردن و فکر کردن به اینکه مردم دارن چی فکر میکنن و چی میخوان رو هم ندارم. میخوام فقط هیچ کاری نکنم و هیچ جوابی به هیچ کس پس ندم. میخوام یکم آزاد باشم فقط. خسته شدم از برده بودن. خسته شدم. از تمام دیوارهای این خونه متنفرم. همین حس رو نسبت به خونه قبلیمون هم داشتم و فکر میکردم با عوض کردن خونه مشکلم حل میشه ولی مشکل هیچ وقت از خونه نبود، از خانواده بود. خانوادهای که توی هر خونه ای بره اون خونه هم آلوده میشه. دوست دارم خونه رو آتیش بزنم. همه زندگیم رو نابود کنم. موهام رو پسرونه کوتاه کنم و فقط چتری بذارم برای خودم. و بعد حس کنم رسالتم رو انجام دادم، سر به جنگل و دشت و بیابون بذارم و ناپدید بشم. نمیدونم.