I Hate It Here

I'll get lost on purpose

I Hate It Here

I'll get lost on purpose

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    17
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    16
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    14
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    13
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    12
  • ۰۴/۱۱/۲۴
    11
  • ۰۴/۱۱/۲۲
    10
  • ۰۴/۱۱/۲۰
    9
  • ۰۴/۱۱/۱۳
    8
چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۱۴ ق.ظ

چیزهای ساده.

کاش انقدر راحت با هرچیز کوچیکی نمی‌شکستم. دیشب مدام در تنش و استرس بودم تو خواب. درست یادم نمیاد خوابم چی بود اما یادمه که دفترهای زیادی برای پنهان کردن توی اتاقم داشتم، می‌دونم بین‌شون دفترخاطرات بود ولی یادم نمیاد بقیشون دفتر چی بودن، شایدم همشون دفترخاطرات بودن. اتاقم پر از سررسید بود و هیچ جایی برای مخفی کردنشون نداشتم. بعد متوجه داد و بیداد از خارج اتاقم شدم. مامان و بابام عصبانی بودن، انگار چهار میلیون پول یه جایی گذاشته بودن که خواهرم برشون داشته بود یا گمشون کرده بود و فقط 1 میلیونش مونده بود. بعد خواهرم داد می‌زد که وقتی برش داشتم سارا دید. حالا مامان و بابام از من عصبانی بودن و منم طبق معمول حافظه نداشتم و نمی‌دونستم واقعا دیدم یا نه. یادم نمیومد. داشتیم دنبال پول‌ها می‌گشتیم، متوجه شدم که اون 4 میلیون رو نگه داشته بودن برای جهیزیه‌ام. حالا شاید تو خواب، 4 میلیون زیاد حساب می‌شده. خلاصه وقتی داشتیم همه جا رو می‌گشتیم یهو دیدم مامانم می‌خواد بیاد اتاق منو بگرده. انقدر بقیش برام استرس زیادی داشت که یادم نمونده. فقط می‌دونم خیلی وحشت کرده بودم و نمی‌دونستم با دفترا چیکار کنم. دیگه وقتی صبح شده بود، توی خواب و بیداری بودم. هم داشتم ادامه این خواب رو می‌دیدم و هم داشتم تو ذهنم هی دیالوگی که می‌خواستم به مامانم امروز بگم تا بتونم برم انقلاب و کتاب بخرم رو تمرین می‌کردم. 
وقتی بیدار شدم و اومدم موهامو ببندم، دیدم کلیپس گرونی که مامانم بهم داده بود شکست. هیچ ایده‌ای ندارم که چجوری از اونجاش شکست ولی همونطور که انتظار داشتم مامانم عصبانی شد. البته تقریبا میشه گفت که عصبانیت از نوع داد و بیداد نبود، از نوع ساکتش بود. عصبانیتِ نسبتا ساکتی که انگار طرف باهات بد میشه. انگار مدام نگاه های سنگین بهت میکنه. باهات حرف نمی‌زنه. انگار هر قدمی که تو خونه برمی‌داری داری جرم می‌کنی. انگار اینکه بیای بشینی تو اتاقت پای لپتاپ کار زشت و ناپسندیه. البته که سرزنش هم زیاد کرد. گفت فقط ببین از وقتی وارد دانشگاه شدی چقدر چیز گم و خراب کردی. من نمی‌دونم چرا ورود من رو به دانشگاه کرده مبداء زمانی و از اون موقع هی تمام چیزهایی که گم کردم و خراب کردم رو می‌شمره و هرسری همینو میگه که ببین از وقتی وارد دانشگاه شدی چقدر چیزی گم/خراب کردی. اصلا شکستن کلیپس چیکار به ورود من به دانشگاه و دانشجو شدنم داره. من که مدت‌هاست خونه‌نشینم و کلیپس هم همین‌جا شکست. 
بعدم اومد دم اتاقم گفت هزاربار بهت گفتم این میل‌پرده‌ات داره میوفته، می‌خوای حتما بیوفته و کلی زحمتش اضافه شه تا بالاخره بری به بابات بگی بیاد درستش کنه. (خودش هزار بار به بابام گفته و بابام هی نیومده.) گفت اینا مسئولیت پذیریه که ماشالله هیچی نداری، وسیله اتاق خودت رو یه دفعه نمیای وایسی باباتو مجبور کنی بیاد درستش کنه.
و در آخر هم گفت الان مثلا آشپزخونه رو جارو زدی؟ پر آشغاله.  و خودش وایساد جارو زدن. 
من حالم بده و روزم رو خیلی بد شروع کردم. نمی‌تونم بگم مقصر نیستم. ولی حالم بد میشه وقتی مدام اشتباه می‌کنم و مدام سرزنش میشم. حالم بدتر میشه ولی اشتباهاتمو از سه سال پیش می‌شمرن و می‌گن ببین چقدر زیاد اشتباه کردی از سه سال پیش. خب وات د هل، مگه شما خودتون هر اشتباهی می‌کنین میاین تعداد اشتباهاتتونو از فلان سال می‌شمرید و خودتونو نه بابت اشتباه فعلی، بلکه بابت تعداد اشتباهاتتون از اون سال و مجموعه تمام اشتباهاتی که ازتون سر زده سرزنش می‌کنین. نمی‌دونم، شایدم کار درستی می‌کنن و نقد فقط بر من وارده توی این مورد! 
ولی خب واقعا، لعنت بر این زندگی‌ای که تلخی‌ها و سختی‌هاش به مراتب از لذت‌ها و خوشی‌هاش بیشتره. 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۱/۰۹

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی