14
انگار چیزی به نام احساسات مثبت دیگه در من وجود نداره. دیگه از چیزی به وجد نمیام، برای هیچی ذوق نمیکنم و هیجان زده نمیشم. حتی یادم نیست علاقه داشتن چجوری بود! علاقهمندیِ زیاد رو دیگه تجربه نمیکنم. احساسات مثبت در من خیلی زود به اشباع میرسن، حداکثر و سقفشون خیلی پایین اومده. مثلا اگه قدیما ته ذوق کردنم، ته دوست داشتنم، ته محبتم 100 تا بود، الان بالا تر از 5 تا نمیاد. همه چیز برام به سه دستۀ بدم میاد، بدم نمیاد، و وابستگی دارم بهش، تقسیم میشه. برای یه چیزایی دیگه ذوق نمیکنم که باعث میشه قلبم درد بیاد. حتی نگران بشم. سر تا پام شده خشم، غم، اضطراب، ناامیدی، حسادت، ترس، تردید، شکاکیت، عدم اعتماد، و دروغ گفتن. دروغ گفتن مستقیم و غیر مستقیم. تظاهر کردن. تظاهر کردن به اینکه اهمیت میدم. بیشتر چیزا اهمیت نداره ولی. گریه کردنای مامانم و محکم گرفتن قلبش با دستاش اهمیت نداره. دلخور شدنای دیگران ازم اهمیت نداره. همشون فقط در این حد اهمیت دارن که ازشون برای تخریب و سرزنش خودم استفاده کنم. همشون فقط نیزههایین که به سمت من نشونه گرفته شدن و معنایی غیر این ندارن. من ته خط ام. احساسات مثبتم خشک شده و کسی کاری جز بیشتر کردنِ احساسات منفیم نمیتونه بکنه.