I Hate It Here

I'll get lost on purpose

I Hate It Here

I'll get lost on purpose

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    17
  • ۰۴/۱۲/۰۲
    16
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    14
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    13
  • ۰۴/۱۱/۲۵
    12
  • ۰۴/۱۱/۲۴
    11
  • ۰۴/۱۱/۲۲
    10
  • ۰۴/۱۱/۲۰
    9
  • ۰۴/۱۱/۱۳
    8

۲ مطلب در اسفند ۱۴۰۴ ثبت شده است

جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۹:۳۲ ب.ظ

17

من باز حالم خوب نیست و امیدهام از دست رفته. این چند روز اخیر امیدوار بودم، اینکه دانشگاه ها حضوری شده بود و می‌تونستم از خونه برم بیرون و زندگی مفیدتری داشته باشم خیلی خوشحال و امیدوارم می‌کرد. دیگه زندگی از نظرم بن بست نبود و حس می‌کردم انتهای این تاریکی دارم یه نور می‌بینم. ولی الان دوباره حال خوشی ندارم، نا امیدم. انقدری انگیزه و انرژی ندارم که حتی بتونم طبق برنامه ای که ریخته بودم برم پیش استاد راهنمام و راهنمایی بگیرم. احساس میکنم فردا میرم دانشگاه و کل روز رو عین یه آدم افسرده توی نمازخونه میگذرونم و تهشم برمیگردم خونه و حالم خراب تر میشه. نمیدونم چرا دوباره امیدهامو از دست دادم، ولی به این فکر میکنم که بعد این همه مدت تعطیلی زجرآور فقط سه هفته میرم دانشگاه و بعدش دوباره عیده. به این فکر میکنم که آینده نامشخصه، ممکنه جنگ شه، ممکنه نشه. از کدومش بترسم؟ آرزوی چی بکنم؟ جنگ نشه؟ این نظام وحشی و کثیف بمونه و بیش از پیش آرزوهامونو دفن کنه؟ مادر و پدرم زیر سایه این نظام به کنترلگریشون ادامه بدن؟ جنگ شه؟ اگه با جنگ حکومت عوض نشه چی؟ اگه فقط آسیب بزنه و تهش هیچی به هیچی بشه چی؟ اگه نظام عوض شه بعدش به سر من توی یه خانواده بسیجی چی میاد؟ اگه همه چیز کشور عوض شه جز شرایط زندگی من چی؟ خسته ام. خسته ام ازتون. وقتی ازم سوال میکنید میخوام بدرمتون. میخوام داد بزنم سرتون و فحش بدم. وقتی میگید پاشو نماز بخون همینطور. وقتی برای کوچیک ترین بخش های زندگیم تعیین تکلیف میکنید همینطور. میخوام این خونه رو روی سرتون خراب کنم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۴ ، ۲۱:۳۲
جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۸:۱۰ ب.ظ

16

باید بپذیرم که باهم فرق داریم، هم خودمون هم خانواده‌هامون. من با بقیه فرق دارم. و نباید با دیدن این تفاوت‌ها احساس شرم و اشتباه بودن بکنم یا حسودی کنم. مهم نیست که فلانی هم مثل من خانواده مذهبی داره ولی بدون هیچ جنگ و خونریزی‌ای با خانواده طی کرده که خواستگار سنتی نه. اما من چندسال بدون رضایت خودم مجبور به تحمل این خواستگارها بودم و حداقل یک سال دعوا کردم و جنگیدم تا موقتا از شر خواستگارها خلاص بشم و معلوم هم نیست این رهایی و آزادی تا کی ادامه داشته باشه. 
مهم نیست که فلانی هم تو خانواده مذهبیه ولی خودش با ازدواج سنتی اوکیه و برای اولین خواستگاری که قراره براش بیاد هیجان داره اما من تمام اون سالهایی که برام خواستگار میومد نه تنها هیجانی نداشتم بلکه زجر می‌کشیدم و پدرم درمیومد تا از هرکدوم خلاص بشم. مهم نیست فلانی هم خانوادش مذهبین ولی بهشون دوست پسرشو معرفی کرده و دارن ازدواج می‌کنن. مهم نیست فلانی توی شرایط آروم و صلح آمیزی زندگی میکنه و میتونه راحت درس بخونه و احساس برتری و باهوش بودن بکنه اما من علیرغم اینکه خیلی دلم میخواد، نتونم و هرروز بیش از پیش احساس از دست دادن عقلمو بکنم. مهم نیست فلانی خانواده روشنفکری داره و هر تعطیلی ای رو با دوستاش بیرونه و میگرده و خوش میگذرونه اما من تعطیلات برام حتی سخت تر میگذره. مهم نیست. فرق داریم. 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۴ ، ۲۰:۱۰