17
من باز حالم خوب نیست و امیدهام از دست رفته. این چند روز اخیر امیدوار بودم، اینکه دانشگاه ها حضوری شده بود و میتونستم از خونه برم بیرون و زندگی مفیدتری داشته باشم خیلی خوشحال و امیدوارم میکرد. دیگه زندگی از نظرم بن بست نبود و حس میکردم انتهای این تاریکی دارم یه نور میبینم. ولی الان دوباره حال خوشی ندارم، نا امیدم. انقدری انگیزه و انرژی ندارم که حتی بتونم طبق برنامه ای که ریخته بودم برم پیش استاد راهنمام و راهنمایی بگیرم. احساس میکنم فردا میرم دانشگاه و کل روز رو عین یه آدم افسرده توی نمازخونه میگذرونم و تهشم برمیگردم خونه و حالم خراب تر میشه. نمیدونم چرا دوباره امیدهامو از دست دادم، ولی به این فکر میکنم که بعد این همه مدت تعطیلی زجرآور فقط سه هفته میرم دانشگاه و بعدش دوباره عیده. به این فکر میکنم که آینده نامشخصه، ممکنه جنگ شه، ممکنه نشه. از کدومش بترسم؟ آرزوی چی بکنم؟ جنگ نشه؟ این نظام وحشی و کثیف بمونه و بیش از پیش آرزوهامونو دفن کنه؟ مادر و پدرم زیر سایه این نظام به کنترلگریشون ادامه بدن؟ جنگ شه؟ اگه با جنگ حکومت عوض نشه چی؟ اگه فقط آسیب بزنه و تهش هیچی به هیچی بشه چی؟ اگه نظام عوض شه بعدش به سر من توی یه خانواده بسیجی چی میاد؟ اگه همه چیز کشور عوض شه جز شرایط زندگی من چی؟ خسته ام. خسته ام ازتون. وقتی ازم سوال میکنید میخوام بدرمتون. میخوام داد بزنم سرتون و فحش بدم. وقتی میگید پاشو نماز بخون همینطور. وقتی برای کوچیک ترین بخش های زندگیم تعیین تکلیف میکنید همینطور. میخوام این خونه رو روی سرتون خراب کنم.